تبليغاتX
مجلس رندان 2

مجلس رندان 2

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز --- ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

این شعر کلی سانسور شد. طنز بودنش در خودش نیست. در تفسیرش از دنیا و بهشت و جهنمه!

دل خسته ام از بهار بی خود

از گردش روزگار بی خود

بیهوده ستاره، ماه، خورشید

هستند سر مدار بی خود

چوپان شما دروغ می گفت

ای خلق در انتظار بی خود!

ما را به دهی نمی رساند

این جاده ی بی سوار بی خود

،

ای شاعر واژه های ممنوع

بی هوده مده شعار بی خود!

تا پاره نکرده اند... (گوش ت)

بی هوده نزن هوار بی خود!

تا لاشه ی بی خودت نرفته

بر حلقه ی گند دار بی خود

تا فاتحه ی تو را نخوانده

این ملت سوگوار بی خود

انبوه کلاغ های تاریک

سرگرم به قارقار بی خود

یک روز به زور می کنندت

توی دو وجب مزار بی خود

یک صبح که می شود مهیا

صبحانه ی مور و مار بی خود

تا سیخ کنند توی داغت

هر ثانیه با فشار بی خود

انبوه فرشته های آتش

سگ های کثیف هار بی خود

،

دور از تو بهشت می کند ناز

با سیب و گل و انار بی خود

با خیل زنان نار پستان

مست خوش بی قرار بی خود

جایی که کنی هر آن چه خواهی

با حوری گل عذار بی خود

.....

این آخر زندگانی ماست

یک بازی خنده دار بی خود

چیزی که مرا نموده مایوس

از گردش روزگار بی خود

در بیت نخست نیز گفتم

دل خسته ام از بهار بی خود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:41  توسط فرید  | 

اول نامه چون خدا فرمود

السلامٌ علیک یا محمود!

گردش ماه و سالتان خوب است؟

جان من، اصل حالتان خوب است؟

صاحب ملک و پست و پول، آقا!

حج امسالتان قبول آقا!

زمزم و مروه و منی چه خبر؟

راستی، خانه ی خدا چه خبر؟

اطلاعی ز ما خدا دارد؟

خبر از دردهای ما دارد؟

او که خود صاف و پاک و بی رنگ است

مثل ما، مثل ما دلش تنگ است؟

خانه ای او اجاره ای دارد؟

موکت پاره پاره ای دارد؟

یا شبیه مدیر عامل هاست؟

فارغ از درد کهنه ی دل هاست؟!

مالک آب و باد و باران است

میزبان بهر پول داران است؟

هیچ پرسید وام یعنی چه؟

آبرو، احترام، یعنی چه؟

راز قانون کار می دانست؟

مثل ما هم شعار می دانست؟

از نبرد و عناد هم می گفت؟

مرگ بر، زنده باد هم می گفت؟

با خودم فکر می کنم که خدا

برده از یاد خود مرا آیا ؟

تخت سلطانی خدا نرم است

به عتاب و عذاب سرگرم است

روی منبر همیشه بر صدر است

قطر عمامه اش فلان قدر است

درس فقه و کلام می گوید

از حلال و حرام می گوید

توی جنت عروس بسیار است

حور مست و ملوس بسیار است

همه شهد و گلاب می نوشند

شیخ ها هم شراب می نوشند

یا جنیفر لوپز کسی مثلن

لخت می رقصد و بدون کفن

..

بگذریم، از خود خدا چه خبر؟

کُلن از كل ماجرا چه خبر؟

حال تان را خدایتان پرسید؟

کارتان بود مورد تایید؟

هیچ هم پیش تان خودش آمد؟

از سر و ریش تان خوشش آمد؟

گفت : به به! چقدر زیبایی؟!

چه سری! چه دمی! عجب پایی؟!

گفتی اوضاع کار را تا ته؟!

گفت:احسنت! مرحبا! به به؟!

من دعا می کنم چنین باشد

اسم تان در کتاب دین باشد

شانزده سال درس می خواندم

مدتی توی پادگان ماندم

بیست و چن ساله ای جوان بودم

سخت محتاج نام و نان بودم

رو به کعبه نماز می بردم

جز به حق لقمه ای نمی خوردم

صاحب درد می شدم کم کم

داشتم مرد می شدم کم کم

لحظه ای پیش او اگر بودم

باعث شادی پدر بودم

گرمی خنده بر لبش حس شد

پسرش عاقبت مهندس شد

مادر از یاد برد دردش را

پینه ی دست های سردش را

صبح و شب چارقد به سر می کرد

هی "پسرجان پسر پسر" می کرد

حال باید که کار می کردم

به خودم افتخار می کردم!

چون که یک فرد ارزشی بودم

صاحب خلق ورزشی بودم!

قصه ی علم و مال تکراری است

درد نان حلال تکراری است

زنده ام با حقوق چندرغاز

مثل ماشین توی دست انداز

دائما جیبهای مان خالی است

چه قدر روزگارمان عالی است!!

ای خدا! ای خدای خوش کردار!

درد را از درون ما بردار!

چه قدر خسته ام من از گفتن

گفتن اما جواب نشنفتن

راستی! راستی عمو محمود!

پسرت جای من اگر می بود

تو برایش چه کار می کردی ؟

به کجاش افتخار می کردی ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:7  توسط فرید  |