بوش پسر هم با همه شیرینی و بانمکی اش رفت. این شعر هم مال همان دوران قبل است که از حضور محترم شان فیض می بردیم. اگر چه کاملا موضوعی و به شدت یک جانبه نگر و شعاری است اما حیفم آمد این شعر را همین جوری بی مصرف بیاندازم توی سطل زباله. احتمالا به خواندنش بیارزد:
جیگر و با نمک و با هنرم
بنده بوش پسرم
اهل درگیری و جنگ و خطرم
بنده بوش پسرم
دل من در تب بیداد و عداوت می سوخت
مادرم پیرهن جنگ برایم می دوخت
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
تف به ارواح خبیث پدرم
بنده بوش پسرم
سخت خون ریزم و اهل دغل و حیله و رنگ
منطقم موشک و توپ است و مسلسل و تفنگ
می زنم با همه ی خلق خدا حرف جفنگ
لات و چاقوکش و اوباش و شرم
بنده بوش پسرم
هست در صحنه ی کشتار بشر رحمم، هیچ
بوده در عالم فرهنگ و هنر سهمم، هیچ
مثل مرحوم پدر هیچ نمی فهمم، هیچ
من بلانسبت تان کره خرم
بنده بوش پسرم
خون نفت است که توی رگ عالم جاری ست
بی می ناب – به قول شعرا – نتوان زیست
آمدم این ور دنیا به مصاف تروریست
پس طرفدار حقوق بشرم
بنده بوش پسرم
می شناسد همه ی عالم و آدم من را
بلدم بشکن و رقصیدن و قر دادن را
آمدم تا بزنم ریشه ی بن لادن را
همچنین دشمن ملا عمرم
بنده بوش پسرم
می کنم ریشه ی مردان و ... زنان را ایضا
می کنم زخم، دل پیر و ... جوان را ایضا
می زنم نیش فلان جای جهان را ایضا
چون که با حفظ سمت جانورم
بنده بوش پسرم