تبليغاتX
مجلس رندان 2

مجلس رندان 2

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز --- ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

یاور همیشه مومن!

   همیشه داشتن یک قوم و خویش که بتواند به خوبی داس بکشد و هیزم خرد کند و گاوها را به چراگاه های سبز و بکر ببرد مایه دلگرمی و نقطه قوت یک روستانشین است. تازه اگر مثل حبیب، کدخدای ده باشی داشتن یک همراه خوب و بی غل و غش از واجبات زندگی است.

   هرمز برادر ناتنی کدخدا حبیب، هر چند فقیر و ندار، اما اهل کار و تلاش برای کسب روزی و گذران عمر بود. مردی سی و پنج ساله با چوب دستی ارزنی و گیوه های قدیمی و سه تا پیراهن یقه دار که روی هم می پوشید و پایین شان را جمع می کرد زیر تنبان بشورش و کلاه کارمحمودی چرک گرفته مرحوم پدرش را می گذاشت روی سرش و آفتاب درنیامده گاوها را هی می کرد سمت کوه سیاه.

   از سه سال پیش تمام تابستان ها، با زن و بچه هایش خداحافظی می کرد و می آمد اینجا سرتنگ، خانه ی حبیب تا کمک کارش باشد و گندم ها را درو کند و گاوها را بچراند و آخر تابستان هم گوسفندی، چیزی هدیه بگیرد و ببرد برای خرج زن و بچه اش.

   خورشید نزدیک شده بود به نوک کوه سیاه که کدخدا حبیب از راه رسید و کلاهش را درآورد و چند بار به کف دستش کوبید تا گرد و خاک را از آن بتکاند. گل بگم کاسه دوغ را پر کرد و آمد جلوی چادرسیاه و تکیه داد به تیرک وسطی و لبخند زد:

-        چه خبر کی حبیب؟ این قدر رنج و بیغاری نکش پیرمرد.

   این را گل بگم گفت و کاسه را داد به دست کدخدای پیر و برگشت ته چادر تا یک کاسه برنج بیاورد بخیساند برای شله کشکی امشب شان.

-        هرمز هنوز برنگشته؟

   کدخدا حبیب گفت. دوغ را هورت کشید و گیوه ها را کند و همانجا نشست روی قالیچه محلی دست بافت گل بگم و ادامه داد:

-    بنده ی خدا این همه غصه ی گاو و گوساله های ما رو می خوره و دوستشون داره اما آخر سر نمی دانم چرا گاوها این قدر ضعیف و مردنی می شن؟

-    والا کی حبیب، هرمز پسر مادرته و خیرخواهت و بیچاره از شفق تا الی غروب جون می کنه. اما این گاوها غلط نکنم بیماری، مرضی، چیزی دارن که تابستونا ایطور لاغر می شن!

-        خدا اعلم! بلند شم برم بالای تپه ببینم کجا مونده.

    بلند شد برود بالای تپه ببیند کجا مانده هرمز بیچاره و گاوهایش که دیگر موضوع صحبت پیرمردهای ده شده بودند.

    از وقتی که هرمز این همه راه می رفت پی گاوها، از یک طرف داستان عشق او به گاوهای کدخدا نقل مجالس بود و از طرفی قصه لاغرتر شدن روز بروز آن ها. تمام عصرها صدای گاوها که از پایین ده به گوش می رسید به دنبال آن، همه ی ده صدای هرمز را می شنید که:

-        جووووووونم!

   و اینقدر با احساس و با حال می گفت جونم که پیرمردها به کدخدا حبیب حسودی شان می شد. کدخدا از این حسادت پیرمردهای هم قطارش بدش نمی آمد. یک جور حس غریب دوست داشتنی را در دلش زنده می کرد. حس داشتن چیزی که دیگران ندارند. یک پشت و پناه صمیمی که خیلی ها آرزویش را دارند. یک برادر هرچند فقیر و یک کمک کار هرچند برای سه ماه تابستان. صدای هرمز و گاوهایش دیگر موسیقی دلنشین تمام عصرهای تابستان ده شده بود.

   کدخدا با کف دستش روی سنگ بزرگ بالای تپه را تمیز کرد و یا علی گفت و نشست و چشم دوخت به دامنه پایین ده. گاو زرد جلوتر از بقیه پوز تکان می داد و کمرکش تپه را گرفته بود و بالا می آمد. کم کم گاوهای دیگر هم پیدا شدند و هرمز که چوب دستی سنگینش را تکان می داد و عرقش را با آستین خشک می کرد و مواظب بود گیوه هایش به سنگ های تیز اطراف گیر نکند.

   کدخدا بدنش را چرخاند سمت هرمز و گاوها و از سنگ بزرگ زیر پایش پایین آمد و نشست روی خاک ها و تکیه داد به سنگ و منتظر ماند که نزدیک تر شوند.

   هرمز دوید جلوی گاوها و کدخدا کنجکاوانه نگاهش را دوخت به چوب دستی هرمز که یک دفعه آن را بالا برده بود و روی گرده گاوها می کوبید. صدای گاوها بلند شد هرمز دست هایش را اطراف دهنش حلقه کرد و رو به ده بلند فریاد زد :

-        جووووووووووونم!

   دوباره چوب دستی چرخید و رفت توی هوا و پایین آمد روی گرده گاو زرد و نعره گاو پیچید در فضای آرام روستا و دوباره هرمز تکرار کرد :

-        جووووووووووونم!

   کدخدا حبیب سرش را گذاشت روی سنگ. از جیب بغل پیراهنش یک نخ سیگار بیضی بیرون کشید. آب دهانش را قورت داد و جیب های شلوارش را دنبال کبریتش زیر و رو کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:20  توسط فرید  |