یک عالمه پول پیش لازم دارم من خانه برای خویش لازم دارم
یک خانه ی سرد و ساکت و ویلایی در ساحل گرم کیش لازم دارم
باید سه چهار زن بگیرم حتما هم صحبت و قوم و خویش لازم دارم
بر لوله ی آزمایشم خیره شدم دیدم که چقدر جیش لازم دارم !
باید بشوم مدیر کل، یعنی که انگشتر و مهر و ریش لازم دارم
تا وصله کنم به خود عناوین زیاد یک سطل پر از سریش لازم دارم
در سایه ی منبر و سخنرانی خویش گوساله و گاو و میش لازم دارم
با لهجه ی مدح، هر سخن هست عسل در عالم طنز، نیش لازم دارم
یک واژه که با صداقت آن بتوان اندوه دلی خرید، لازم دارم
ماشین و زن و خانه نمی خواهم، نه یک ذره فقط امید لازم دارم
ای کاش که باز جنگ برپا می شد زیرا پدر شهید لازم دارم
دارم پدری که راهی کرب و بلاست ای کوفه، کمی یزید لازم دارم!
امروز که عقل مایه ی دردسر است دیوانگی شدید لازم دارم
یارب، تو که هرچه دوست داری، داری من شادی و شوق و عید لازم دارم
□
آن روز خدا به فکر من هست، که من تنها کفنی سفید لازم دارم ...

