تبليغاتX
مجلس رندان 2

مجلس رندان 2

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز --- ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

زندگي بي تو بهِم حالي نميده ،ميدوني؟

مث اينكه چيزي از دلم پريده، ميدوني؟

ديگه لبخند هميشه رو لبم رو بعد ِ تو

اي(ن) روزا.. هيچكسي ، هيچ جايي نديده،ميدوني؟

 

دل من بي تو مثِ ابر بهاره،تو چطو؟

آسمون چشم من ميخواد بباره، تو چطو؟

مثِ اون كبوتري كه تو قفس جون ميكنه

دل من طاقت دوريتو نداره ، تو چطو؟

 

اسمتو صدا زدم...،چته ؟ چيه ؟ نمي شنوي

اين روزا هوش و حواست با كيه ؟ نمي شنوي

صداي دهل مياد و ...داره گريه م ميگيره

خونه همسايمون عروسيه... نمي شنوي؟

 

ميدونم از من تلخ بد دهن بدت مياد

از منِ هميشه بي گور و كفن بدت مياد

نگو نيسي عاشقم!..بهونه تازه بيار

بگو از پيرهن كهنه من بدت مياد!

 

زندگي هميشه لبريز غمه خيالي نيس

فك(ر) نكن حادثه اولمه،..خيالي نيس

بعد عمري به تو دلخوش بودم و تو هم ديگه

داري از پيشم ميري، ..مثل همه، خيالي نيس

 

ايجوري حال ميكنه با من ِ دلخسه،خدا

تو برام مونده بودي،تو هم برو دس ِ خدا

ولي آتيش داره ميسوزونه كم كم دلَمو

دارم آتيش ميگيرم...بسه ديگه...بسه خدا!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 2:20  توسط فرید  | 

بيا!نه بخاطر اينكه زخم دستامو مداوا كني.بيا!نه واسه اينكه سر بذارم روي شونه هات و تنهاييمو گريه كنم.ديگه نمي گم چشمام داره ميسوزه، پشتم تير ميكشه.ديگه به اين كامپيوتر لعنتي بد و بيراه نميگم ،فيش حقوقيمو پاره نميكنم،اعصابم بهم نميريزه،دنبال اضافه كاري نميدوم،نماز صبحم قضا نميشه.

تو رو خدا بيا.

باشه ،باشه! ديگه نصفه شبا گريه نميكنم.

بي خيال پينه هاي دست بابا.اشكاي چشم مادرم فداي سرت.خواهر كوچيكم دفتر نميخواد.احمد كوچولو هم يه جورايي با شلوار پارسالش سر ميكنه.اصلا ما خونه ميخوايم چيكار؟

اگه تو بياي،ديگه هيچ گله اي از هيچ كسي ندارم.شكايت نمي كنم.آه هم نمي كشم.بذار سيمان تا ميتونه گرون بشه،بذارنماينده ها هرچي عشقشون ميكشه تصويب كنن،بالاترها ماشين خوشگل سوار بشن.بذار هركي هر كاري ميخواد بكنه.اگه تو بياي..چي ميشه!!؟

آخ كه اگه تو بياي... مي دوم تا امامزاده عبدالله و رو به اين شهر بهت زده داد مي كشم باصداي بلند و به ريش همه اونايي كه همه چي دارن ميخندم.سر هرچي آدم شكم گنده اس داد ميزنم.سر به سر احمدي نژاد ميذارم و يه  چادر نماز نوي نو واسه پيرزن همسايه ميخرم.

آخ كه اگه تو بياي...اگه بياي ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 2:14  توسط فرید  | 

تو كِيَي كايقَه و حَي رَي خوبي

بَين اي قوم ِهمَش بَي ، خوبي

 

كيستي تو اي خوب بي دريغ

كه در ميان قومي بد،اينچنين خوبي؟!

 

تَي دل ِساده چوپون زادُم

تا لچَك داري و چارقَي، خوبي

 

در دل ساده و چوپانزاده من

مادام كه سربند و كلاه ايلي داري نازنيني

 

مهربوني وَ تِيَت ايباره

تو دِيارِه وَ بَوا جَي خوبي

 

از چشمهايت مهرباني مي بارد

پيداست كه اين خوبي را نسل در نسل به ارث برده اي

 

زيتر ايمُردم وداغت ، زيتر

ار بيونِهسِمي ايقي خوبي

 

پيش از اينها برايت مي مردم

اگر مي دانستم كه اينچنين خوب هستي!

 

ايسِه كِايرَي خَشَنَم ايگفتي

تو كِيَي كايقه وَ حَي رَي خوبي؟!...

 

حالا كه داري از كنار من مي روي،كاش لااقل مي گفتي

كيستي تو كه اينچنين بيدريغ خوب هستي ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:55  توسط فرید  | 

اينجا واحد 15 بلوك 8،..خانه كوچك من است.

كم كم دارم عادت مي كنم به لحظه هاي بدون رنگ و آهنگ و بي تپش معني دار دلي شيفته.كم كم عادت كرده ام به دنياي بي او كه حالا ضمير سوم شخص غايب گرفته است.دستي غريب مرا تا مرز 28 سالگيم هل داده است و اكنون رسيده ام به لحظه اي كه بنشينم روبروي غربت خودم و در دلم و سينه ام غوغايي باشد غريب.

خدا هم مرا به بازي گرفته است.شايد عصباني است از دست من كه جرات كردم پس از آنهمه روزهاي اضطراب و درد و تنهايي و غريبي ،پس از آنهمه لحظه هاي التماس و دعا،حالا براي يك لحظه هم كه شده خودم باشم و دل ببندم و بخندم و آدم باشم.دارم مي سوزم به همان جرمي كه آدم ابوالبشر جرات كرد و عشق ورزيد و خدا از بهشت كوچكش او را بيرون انداخت تا نسل بشر حاليش بشود كه براي درد و نرسيدن خلق شده است و هيچكس ،هيچ كجا جرات نكند بي او آب بخورد.

حالا من اينجا – بلوك 8،واحد 15 - روبروي تنهايي خودم نشسته ام و غربتم را آه مي كشم.

من،كودكي كه به ديوار غريبي دست گرفت و بلند شد و جرات كرد نام خودش را بلند بگويد و قشنگ بنويسد.كودكي كه اشك را بهتر از همه چيز مي فهميد.كودكي كه غربت جهان براي دلش كوچك است.كودكي كه پس از 28 سال هنوز براي دل خودش اشك مي ريزد.آنسوي اين عالم خاكي آيا كسي نيست كه بتواند سرنوشت مرا قشنگتر بنويسد؟كسي كه لبخند بنده هاي كوچكش را تحمل كند.كسي كه عشق بنده هايش را تاب بياورد.كسي كه خداي خوبي باشد.؟!

دارم به ايمان خودم كفر مي ورزم.دارم به خودم شك مي كنم.دارم خاكستر مي شوم.پس كو وعده قديمي عشق،كه ظهور كند براي چشمهاي خيس من و گلهاي سرخ محبت را براي باغچه كوچكمان به ارمغان بياورد؟

پس كجاست خداي عشق ؟....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:41  توسط فرید  | 

صداي شروه مادرم را مي شنوم با چارقدي مشكي وقتي كه تنهاي تنها غربتش را پشت دري چوبي و سوخته آه مي كشد.يتيم مي شوم شايد در پسكوچه هاي مدينه دستي پينه بسته با كيسه نان و رطبش صدايم بزند.از پشت چهارده قرن نامرد،شمشير مي چرخاند به انتقام مادر بچه هايش.پشت دستم را داغ كرده ام كه از بيت المال مسلمين چيزي نخواهم.شمع را به بال عبايش خاموش مي كند تا اشكهايش را نبينم.اسبي غريب شيهه مي كشد و سري آشنا بر بلنداي تاريخ قرآن مي خواند.چقدر غريب بودي آغا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:13  توسط فرید  | 

 

مادربزرگ

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق

خمره دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:26  توسط فرید  | 

 

بی کسی خرده گره بغض غریبم که تنی   *  سخت بیمارم و محتاج طبیبم که تنی

   بغض غریبم با نام تو گره خورده/ سخت بیمارم و محتاجم به طبیبی که تواي

 بلگ ناخونده بییمون که زی تا خردیم *  بین نامردی دنیا زدیل پا خردیم           

 ما مثل دفتری ناخوانده، بسته شدیم / و مردم دنیا زده به ما پشت پا زدند

 کس مث ایما که د افتیمه و خاك وانیبو  * هیچ دهسی که وریسیم گلاک وانیبو    

    كسي مثل ما که افتاده ایم، نمی شود/دستی برای بلند کردن ما از خاک عصا نمی شود

 ای فدای تو کنم خرس تیی ناخشمه * ایخری او و زلال تیل کو چشمه ؟   

         اشک چشمهای بیمارم  فدای تو! / بی من از زلال کدام چشمه آب می خوری؟            

 گندم قلب کیه سی تو بلال ای خوب*دیدن خال تو سهم کو شکال ای خوب؟  

  قلب کی برایت بیشتر ازمن شعله ميكشد؟/دیدن آن خال قشنگ نصیب كي شده است؟

 چشم ودر موندم و تا بنگ اذونل نومی * بنگت ایزین هفبند چپونل نومی       

      تا اذان صبح در انتظارت بیدار ماندم اما نیامدی/نی چوپانها تو را صدا می زدند اما نیامدی

 اینه قلب مو اشکهس و زمینگیر ابی*تو که نومی جگرم سهت و دلم پیر ابی  

        آینه قلبم شکست ودلم زمینگیرشد/نیامدی ،جگرم آتش گرفت ودلم پیر شد

 دل طیفه و هوای تو بلال وابیه*ایدیی کاش که بی تو چه و مال وابییه       

            دل طایفه در هوای تو می سوزد/ کاش میدیدی که چه برسر ایلمان آمده است

 بیکسی وابیه همکاره ایما بی تو *بی و حال دل بیچاره ایما بی تو 

      ما بدون تو بیکس شده ایم/بیچاره دل ما ! (که در فراقت مانده است)

باز تيپاخور درديم و ستم بارونه*كوچني،هاااي؟كه اشكهسمه،گردم خونه

بازهم تيپاخور درديم و ستم مي بارد/كجايي كه شكسته ام و خون مي خورم

ني بزن،ني،كه دلم تنگه و اي طيفه كه تيش*رستم ايميره و شانومه كسي نيخونه

ني بزن كه دلم گرفته از طايفه اي كه رستمش دارد مي ميرد و كسي شاهنامه هم نمي خواند

برد و من پهلي مرد ايخره ناحق وختي*حكم ومن دهس ترازينل ناميزونه

سنگ نامردي به پهلوي مرد مي خورد/چرا كه ترازوهاي ناحق حاكمند

 باز هم سر و پریشونی زونی اینیم*دلمون سر هر ورد نشونی اینیم

           باز سر بر پریشانی زانوان می گذاریم/ و دلمان را براي نشانی جا می گذاریم

 تا بیی واز کنی دهرل بهسی تیه م * تا بیی او بزنی لوول خشک ابیه م  

            تا بیایی و درهای دلم را باز کنی/ تا برگردی و لبهای خشکم را آبی ببخشی

  کوگ پاپا کنه من لهیل و ریواس درا *من کنار دوور دشت گل یاس درا   

         کبکها با ناز بخرامندو ریواس برويد/ و دامن دختر دشت پر بشود از گلهای یاس.

 باز سر رهیم و سی اومینت بندیرم *ار نیی سر و غم سرخت ایم ایمیرم ..... 

بازهم برسر راهت منتظر مي مانم/اگر نيامدي همانجا سر بر خاك غمت مي گذارم و مي ميرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 7:29  توسط فرید  | 

سرو و چمن و هزار بر می گردد

سرسبزی روزگار برمی گردد

پاییز گذشتنی است ، عادت نکنید

من معتقدم بهار برمی گردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:57  توسط فرید  | 

هرچند که دلخسته ترینم، بانو

مهتاب همیشه شب نشینم، بانو

اما تو که لبخند زدی حس کردم...

خوشبخت ترین مرد زمینم ، بانو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:56  توسط فرید  | 

دعا می کنم که برگردی. باشه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:56  توسط فرید  | 

گاهی جاده رد پایت را گم می کند و در امتداد دور پر می کشی به بینهایت و چشمهایت را چیزی شبیه اشک می سوزاند.خدا در زلال دستهای مهربان کسی سرنوشتت را می نویسد که هنوز نیامده است و تو هر روز غروبهای غمگین پنجره را بغض می کنی .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:55  توسط فرید  | 

 

عشق گاهی به لهجه ای غریب صدایمان می زند و در ناگهانی سرخ دلمان را گم می کنیم و هرچقدر هم که فریاد بزنیم هیچکس نمی شنود.شمع شده ام تا در خلوت خاموش ثانیه ها نبودنت را بسوزم.وقتی که نیستی پاییز پابندم می کند  و بادهای سرگردان در گوشم زوزه می کشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:54  توسط فرید  |